.: خانه .:. بايگاني .:. پست فرنگي :.

آواز کرّک

L O G O

كنتر




پيوند
pedramp.persianblog.ir


پشتيباني
Persian Blog

 

.: شبانه ها ... :.

دوشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٧

 
 

کرک جان!
چهچهه های زيبايی که بوی اگوی شهری شان سخت در من می طراود می آزارد مرا!
نمی دانم:
سختی کشیدن برای آسوده زیستن
نمی دانم چگونه بنگرم این قال را  !؟
پس می نیوشم از شعر اخوان- به گاهی که چنین گوید:
 چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید؟
کاش اين گزافه ها می گذاشتند تا آب در مسير خود برود.

 
 

ahmad .... توسط :.

 

.:   :.

پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦

 
 

سخن را از كجا مي توان آغاز كرد ؟ افكار آدمي مشوش اند و درهم تنيده. مگر مي توان روزمرّگي را،‌ ديده ها را و ادراك را جداي از هم بررسي كرد؟ مقاله اي را مي خواندم از استيگليتز در زمينه دست نامرئي آدام اسميت، هماني كه به خاطر پخش ويدئو كنفرانسش در اجلاس خصوصي سازي  اخير، شده است پيراهن عثمان و مهر تأييد پيروان عقايد خاص. اقتصاد يا به كل مي توان گفت علومي كه با انسان و عكس العمل هاي او سروكار دارند، قابليت آزمايش در لابراتوارها را ندارند. زيرا بسياري از عوامل در يك فرآيند دخيل هستند كه نمي توان آنها را حذف يا كنترل كرد تا تأثير عاملي خاص را بر عاملي ديگر بررسي نمود. منظورم تداخل افكار بود پيش از هرنوع قضاوت.

سايت الف كه دربرگيرنده عقايد احمد توكلي و هم پيمانانش است،‌ همان تئوريسين هاي وام به بنگاه هاي      زود بازده، ‌استفاده از صندوق ذخيره ارزي بجاي سرمايه گذاري مستقيم خارجي (FDI)، كاهش دستوري نرخ بهره يا كاهش نرخ ارز (دلار در برابر ريال) ، ‌امروزه مي توانند نتيجه تفكراتشان را ببينند. شايد بتوان گفت كه هيچ كس بهتر از آنها بحث دست نامرئي را درك نكرده باشد. وه كه چه سيلي محكمي بر گوش آنها نواخت!‌ همان هايي كه برسر كلاس هاي درسشان بحث "جاسعه صادرات" را با افتخار بيان مي كردند. ملغمه اي از توسعه صادرات و جايگزيني واردات!

نمي دانم، هدف از اين همه سردرگمي چيست،‌ نه مي خواهيم مؤمن باشيم و نه كافر!

اگر به حرف هاي استيگليتز گوش داده باشند، صحبت از افزايش بهره وري كرده بود! آقايان آيا نگاهي به   شاخص هاي بهره وري كار، سرمايه و كل در سال هاي 84 و 85 (كه آماده انتشار مي باشد) نموده اند و آن را با اهداف برنامه چهارم توسعه مقايسه كرده اند؟

طرح هاي زود بازده، اين مسكّن دردها. شايد سيلي دوم ناشي از تورم حاصل اين ولخرجي هاي آقايان باشد!

چرا هيچ كس به طرح هاي معوقه كه گاهي قدمتي 16 ساله دارند، ‌نمي پردازد؟ آيا نمي توان تحليل هاي هزينه و فايده كرد تا ديگر در بودجه ها براي آنها رديفي ديده نشود؟ آيا نمي توان اهداف عمراني چند سال را با تأكيد بر اتمام و تعيين تكليف طرح هاي عمراني معوقه گذاشت؟

پاسخ مي دهم: نه،‌ نمي شود. هدف از نظر من كسب رأي است. پس مي توان بزرگنمايي كرد. چگونه؟ با علم كردن غول هاي جديد،‌ نظير منوريل!

روزهاي اول آموزشي خدمتم،‌ سرهنگ در كلاس درس گفت: شما بدهكاريد. بايد بدهي خود را به كشورتان بپردازيد. صحبت از بدهي من نيست، بدهكارم. اما بايد با بشين پاشوهاي مكرر آن را صاف كنم؟

نمي دانم!‌ چيزهايي براي گفتن هست،‌ جداي اين مباحث ... اما نمي دانم كه چرا علاقه اي براي مرتب كردن آنها ندارم. ترتيبي كه مي تواند كمك نمايد كه بازگو نمايم. يا از اين آشفتگي درآيم!

 

 

   

 
 

ahmad .... توسط :.

 

.: از کرخه تا راین ... :.

یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦

 
 

وه که چه چسبناک است نیوشیدن نوایی زیبا از موسیقی فیلم از کرخه تا راین، در آن هنگام که تفکر درونیده می گردد... در آن هنگام که گویی در زیر آب به دنبال شاه ماهی می گردی... به گاه مستی.

نه ..نه .. نه ... من نیوشیده ها را هرگز با هم مبادله یا معاوضه نمی کنم و نخواهم کرد. صحبت از این حرف ها نیست.

قصه است این. قصه ی صدها خامی که در این قرن شکلک چهر، دل بسته اند. من نامشان را فریب خوردگان می نهم. فریبی که آنها را وا می دارد که جای خر پای بر روی میدان مین نهند، برادران تخریب چی! آیا از آنان کسی هم زنده مانده است؟ به یاد فاجعه مسجد ارک می افتم. کاری با چه و چه ها ندارم، صحبت از مداحانی است که هر یک مدعی بودن در آن مسجد را داشت و مرثیه به چشم دیدن سوختن عاشقان را در روز عاشورای شان سر می دادند! پس نمی دانم که ها بوده اند که بر پای بساط تریاک با دخترکانی سخت زیبا همدمی و ریاضت می کشیدند؟

بگذریم ...

صحبت از نوای از کرخه تا راین را نباید به این گنداب ها آلود ...

یاد دارم ظهر امروز را، ظهری که با یاد شب های کم خوابی، در زمانی که مادر به کرمانشاه رفته بود، شاید سال80، برای جستن کتابی به بالای منزل رفتم. روزنامه ی اطلاعات اقتصادی که مهر و موم کرده بودم یافتم، مهرش را گشودم و خواندم. خاطرات یا بهتر بگویم اتوبیوگرافی خود را باز یافتم و دیدم که نسبت به این چند سال چه مقدار تغییر کرده ام. ساعت را نگاه کردم ... ساعتی می گذشت و من خیس در عرق!

آیا می توان بهانه ای برای نوشیدن باده بهتر از دفترچه خاطرات منسوخ و از کرخه تا راین یافت؟  

 
 

ahmad .... توسط :.

 

.:   :.

پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦

 
 

اگر دستم رسد روزي كه انصاف از تو بستانم
قضاي عهد ماضي را شبي دستي برافشانم

 
چنانت دوست ميدارم كه گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم


دلم صدبار ميگويد كه چشم از فتنه برهم نه
دگر ره ديده مي‏افتد بر آن بالاي فتانم

 
ترا در بوستان بايد كه پيش سرو بنشيني
وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم


رفيقانم سفر كردند هر ياري به اقصائي
خلاف من كه بگرفتست دامن در مغيلانم

 
بدريائي در افتادم كه پايانش نمي‏بينم
كسي را پنجه افكندم كه درمانش نميدانم

 
فراقم سخت مي‏آيد وليكن صبر مي‏بايد
كه گر بگريزم از سختي، ‌رفيق سست پيمانم

 
مپرسم دوش چون بودي بتاريكي و تنهائي؟
شب هجرم چه ميپرسي كه روز وصل حيرانم؟

 
شبان آهسته مي‌نالم، مگر دردم نهان ماند
بگوش هركه در عالم، رسيد آواز پنهانم

 
دمي بادوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادي نميخواهم كه با يوسف بزندانم

 
من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي‏آيد بمعني، از گلستانم

 

 
 

ahmad .... توسط :.

 

.: شعبان بی مخ :.

پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦

 
 

شعبان جعفری ( شعبان بی مخ) را بی شائبه می توان یکی از رجال اثرگذار در دوره ی پهلوی دانست. مردی تنومند از محلی جنوبی در تهران قدیم. مردی که بی قانونی را قانون خود کرده بود و با کلفتی گردن و نوچه های چاقو به دست، عدالت خانه ای راه انداخته بود و می کرد آنچه می فهمید. شعبان بی مخ ها در جوامع عقب مانده حکم برگ رو نشده ای را دارند که در زمانی که برگ های قانونی برش خود را از دست می دهند به حکم جواهری می گردند که در دست صاحبانشان می توانند تعیین کننده باشند. پس بد نیست که همواره چنین سگ های وحشی را در آب نمک پروراند و آماده نگاهشان داشت. حال به هر طریقی که شده، بعنوان مثال دادن امتیازات انحصاری نظیر ساخت باشگاه و مسئول ورزش باستانی کشور یا انحصار واردات موز (برای طیب).

شعبان جعفری کسی است که خود گرچه بارها گرفتن دستور و پول را از سیاسیون دوران نفی کرد، ولی مشاهده می شود که تمام کارهای او نمی تواند از روی قریحه ی شاه دوستی باشد.

شعبان جعفری را می توان از جمله کسانی دانست که از لجن زارها رشد کرد و درماجرای کودتای 28 مرداد با نشان دادن پاک بازی اش به بالاترین جاها رسید به گونه ای که با سفرای کشورهای مختلف ملاقات می کرد و در نهایت به لجن زار بازگشت. داستان زنده گی او داستانی ست که با مطالعه اش می توان برداشت هایی جالب نمود. زندگی در جنوب تهران و زندان های مدام تا رسیدن به جایی که صدها نفر را برای جشن 4 آبان و جشن های 2500 ساله آماده می کرد و در نهایت به پایان رسیدن تاریخ مصرف و مطرود شدن از چشم شاه، انقلاب، فرار از ایران و آوارگی در اسرائیل، آلمان، ترکیه، لندن و در اواخر عمرش در آمریکا.

با مرور زنده گی او می توان خلاصه ای از دوره ی حساس تاریخ معاصر ایران را ورق زد: وابستگی کاشانی و کاشانی ها به دستگاه زمان، سنگ اندازی جلوی پای مصدق ها، ماجرای کودتای 28 مرداد، مجاهدین خلق و در راس آن نواب صفوی و دربار.

آنچه بیش از پیش من را به خود جلب می کند، آن است که در آن دوران - هم چون حال هرگز فردی یافت نمی شد که بدون یاری گرفتن از چاقو کش های چاله میدون (ماجرای طیب در 15 خرداد جای بسی بحث و گفتگو دارد) و ادبیات آن دوران که چاقو بوده و کف گرگی و دریدن به جایی رسیده باشد.

این دوران لباس شخصی ها و گروه های فشار همان کار را می کنند اما این بار هم با اسم و رسمی جدیدتر و به فراخور زمانه و جالب از همه این که از وجوه مشترکه این دو گروه از دو دوره ی مختلف ارادت آنها به ائمه اطهار و راه اندازی هیأت ها و دسته ها می باشد. یعنی سوء استفاده از عقاید مذهبی مردم عامی و کوچه بازاری که در باره ی آن در این مقال جای مکاشفه نیست.

جالب است، همه چیز در جایی که جایش نیست رخ می دهد.

گویی قصد بر آن است که تضادها را با جملاتی شاعرانه شیرینش کنند. آزمایش موشک های دوربرد در منطقه خلیج فارس را با واژه هایی چون پیام آور صلع و دوستی در منطقه خلیج فارس نمی توان زیبا جلوه کرد. هرجا نام آزمایش موشکی یا مانوور نظامی یا چه بدانم تجمع ناوها در میان باشد، نوعی جنگ سرد و شاخ و شانه کشی های شیک در راه است و نارنجکی ضامن کشیده، آماده ی یک اشاره برای انفجار.

این روزها با این لفاظی ها، ترس از بروز جنگی بی پایان به سان آنچه در عراق رخ داده می ترساند من را. از یک سو آمریکا قرار دارد که به دنبال ناکامی در عراق و برای توجیه خویش در افکار عمومی حاضر و تشنه چنین درگیری است و از سوی دیگر، دولت نهم که با وعده و وعیدها و حرکات کاملاً غیراقتصادی کشور را در آستانه ی یک ورشکستگی قرار داده و بدش نخواهد آمد تا با ایجاد جو جنگ و ناآرامی در منطقه هرچه قول داده و نتوانسته و نخواهد توانست بکند به گردن بیگانگان و سنگ اندازی های آنها بیندازد. باشد که اوضاع به جایی برسد که زمینه های ظهور آماده گردد.

مسخره است.  ولی هست!

 
 

ahmad .... توسط :.

 

.: آيدا در آينه :.

چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

 
 

لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد

و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد

و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد

در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند

بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟

تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود

                                                                                   ........ احمد شاملو

 
 

ahmad .... توسط :.

 

.:   :.

یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥

 
 

من سردم است....

 
 

ahmad .... توسط :.

 

.: حديث بی قراری چندم و چندمين! نی دانم ... :.

یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥

 
 

سمفونی فاحشه گان ....

باید پیش از هر چیز، از بیست و دو هزار غافلی که می خواستند در روز پیروزی یک شکست، سمفونی انرژی هسته ای را اجرا کنند که به دلیل مصلحت اندیشی اجرا نشد، پوزش خواست.

اینجا، در این شهر، دیگر آغوشی بکر نمی یابم، هر چه می بینم، سخت بویناک است. این تقصیر من نیست، عادتی ست از دیر باز که از بوی نا اهل به استفراغ می آید.

شاید از من این گونه نه شنیده باشید، ولی باید گفت با گاییدن احساساتی که سخت لغزان است،     می توان بزی را از فراز کوهی چنان چار نعل به سوی نیستی کشاند که ....

دل بسته ام به یک نگاه ...  آری به عشق تو ای (بماند)

این ها، عاشقانه های قدیمی یک جوان ناپخته است که چون شعر گفتن نمی دانست، حاضر به    مبادله ای به سبک مرکانتلیست ها با یک بنگیِ حشری که باز هم نامش بماند شد: مبادله ای عادلانه : تکالیف شب ریاضی در قبال رباعی ! او که درباره "آرزو" بهترین شاعرانه اش را گفته بود ...

صحبت از سمفونی مرده گان نیست، از زنده گانی ست که از زنده گی، زندگی اش را می دانند.

آری، نمی دانم نامت را چه نهم؟ .... دوست؟.... نه! نه! ..... دوستی که نمی تواند به سان فاحشه ای گردد که با هر آغوشی هم بستری می کند .... خواننده به تر است.

من را هر گاه دیده اید، باید بگویم که پس از اعماله افیونی ناب دیده اید.... متأسف ام گر جا نمازتان را نجس کرده ام ... و  گر گویید راست؟؟؟ گویم راست!!!!!   

صحبت از سمفونی ناب تان بود ... آن سمفونی که نام (بگذارید باده ی سیّمین را نوشم و با قوت بیشتری گویم.. نیمه گشته .......... هان ....تمام گشت، اما شما چه دانید هجّی های این چند نقطه ها را !) که نام مقدسات بر آن نهاده اید. من آلتم را با تمام توانایی اش بر رویشان می نهم و .... .

شاید خواننده ای که از سر بی کاری (مشکل بزرگ جامعه ما!) به این وب کده سفری کرده و چون ویترین می بیند، دقیق نگردد، چیزی نفهمد .... اما آری... من با این کلمات زنده گی کرده ام ... پس رها کردنشان نتوانم...

...

.......

بمامید ...... شاید اندر کف ....  

 
 

ahmad .... توسط :.

 

.:   :.

پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥

 
 

  

سیزیف ....

هنگامی که نمایه های زمین در یادمان آدمی پررنگ شود، زمانی که فراخوان نیکبختی بسیار سنگینی کند، آنگاه اندوه آدمی را فرا می گیرد؛ و این پیروزی تخته سنگ است. این خود تخته سنگ است. تاب در برابر خواری بی کرانه بسیار دشوار است. چنین شب هایی، شب های گتسه مانی (Gethsémani) ماست. گو اینکه حقیقت های خردکننده در آستانه ی بازشناخته شدن از میان می روند.

هم از این رو بود که ادیپ نخست به سرنوشت گردن نهاد بی آنکه از آن آگاه باشد و به هنگامی که به آن آگاهی یافت، فاجعه آغاز شد و درست در همان هنگامه ی نومیدی و نابینایی دریافت که تنها پیوند او با دنیا دست با طراوت دختری جوان است. آنگاه پژواک کلامی بی پایان به گوشش رسید که : ((با وجود این همه آزمون؛ درازنای زنده گانی و شکوه روحم چنین داوری می کنند که همه چیز نیکوست.))

پوچی جز به هنگام کوشش برای نوشتن رساله یی در نیکبختی هویدا نمی گردد. شگفتا! از راه هایی چنین باریک ... ؟ چون نیکبختی و پوچی دو پسر همین زمین هستند و از یکدیگر جدایی ناپذیر. اشتباه در این است که بگوییم نیکبختی به ناگزیر در پی پوچ زاده می شود. گاه نیز احساس پوچی از نیکبختی زاده می شود. ادیپ می گوید: ((داوری من بر این است که همه چیز نیکوست.)) و این کلامی مقدس است که در دنیای رام ناشدنی و کوچک انسان پژواک یافته و آموزش می دهد که هیچ چیز سترون نیست و نبوده و کسانی را که به دنبال ناخرسندی و رنج بیهوده پای به دنیای وی می گذارند، می راند و بر آن می شود تا بر سرنوشت خویش مهار زند.

همه ی خشنودی ساکت سیزیف در همین جاست. او خود سرنوشت خویش را به دست می گیرد. تخته سنگ از آن اوست. انسان پوچ نیز هنگامی که به تماشای رنج های خود می نشیند، تمامی وابستگی ها را می گسلد و به ناگاه از میانه ی دنیای خاموش خود هزاران آوای کوتاه شگفت انگیز زمینی را می شنود و فراخوان های ناخودآگاه به رمز آلوده و چهره های پذیرنده پاداش پیروزی اینچنینی وی می شود. دیگر خورشید بدون سایه نمی ماند و باید شب را شناخت. انسان پوچ آری   می گوید و دیگر دست از کوشش برنمی دارد. اگر سرنوشت شخصی وجود داشته باشد، دیگر سرنوشتی والاتر از آن وجود نخواهد داشت و اگر هم وجود داشته باشد، آن را جبری می انگارد و ناچیز، و روزگارش را خود به دست می گیرد و به زنده گی باز می گردد. سزیف به سوی تخته سنگ می رود و کنش های بدون پیوند با یکدیگر خویش که سرنوشت اش شده و خود آن را به وجود آورده و در یادمانش در پیوند با یکدیگر قرار گرفته است و با مرگ پیش رو نیز گره خورده است را به تماشا می نشیند. و بدین سان با اطمینان از سرچشمه ی بشری آنچه می کند، همچون نابینایی که در آرزوی دیدن باشد و بداند که شب را پایانی نیست، تخته سنگ را بالا می راند.

من  نمی توانم سیزیف را پای کوه رها کنم! بار سنگین او همواره در دسترس است. سیزیف وفادارانه در برابر خدایان می ایستد و تخته سنگ ها را از جا بر می کند. او نیز همه چیز را نیک می داند و دنیا را دیگر نه سترون می بیند و نه بیهوده. هر ریزه ای از آن سنگ و هر پرتوی از دل کوهساران همیشه شب، برای او دنیایی می شود. مبارزه برای رسیدن به ستیغ گامی است تا دل آدمی را سرشار کند. باید سیزیف را نیکبخت انگاشت.

  

 
 

ahmad .... توسط :.

 

.: Anathema :.

یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

 
   
 

ahmad .... توسط :.

.: خانه .:. بايگاني .:. پست فرنگي :.

Desigen by Pedram

DanceAge.com